تبلیغات
alarabee - حکمرانان اندلس
جمعه 21 آبان 1389

حکمرانان اندلس

   نوشته شده توسط: zohre pourshaban    

«حکمرانان اندلس اسلامی»

نگاهی به انگیزه ها و عوامل از ظهور تا سقوط
گردآورنده : علی صدری اتابك
قسمت سی و یكم
ولایت عهدی
هنگامی كه « حكم مستنصر » به خلافت نشست , یك مساله شخصی او را سخت به خود مشغول و نگران می ساخت و آن مساله این كه حكم به سرعت به پنجاه سالگی نزدیك می شد , اما هنوز صاحب پسری نشده بود كه جای او را بگیرد; اما تقدیر چنان خواست كه او از نعمت پدری محروم نكند و آمال و آرزوهایش را در داشتن پسری كه سلطنت او را به ارث برد , ناكام نگذارد; از این روزن سوگلی اسپانیایی او از مردم بشكنس در سال 351 هـ . ق (962 م ) برای پسری آورد و او را به نام جدش , ناصر , « عبدالرحمن » نامید. اما (آن پسر) چندان عمر نكرد و در همان طفولیت مرد.پس از سه سال بار دیگر همان زن كه او را « صبح » می نامید. پسری دیگر آورد و پدر او را « هشام » نامید. تقدیر چنان بود كه این پسر زنده بماند ولی عهد پدر و پس از حكم با نام « هشام الموید » خلیفه شود.
حكم اصرار داشت خلافت در نسل و خانواده او بماند و می دانست كه مرگ او نزدیك است , لذا با خودخواهی فراوان كوشید ولایت عهدی را برای فرزندش , هشام تامین كند.بدین منظور بزرگان و پیش كسوتان ولایت را خواست و در حیات خود , در سال 365 هـ . ق (976 م ) برای ولی عهد بیعت گرفت .
در واقع این اقدام باتوجه به خردمندی , دوراندیشی و غیرت حكم مستنصر در حفظ مصالح دولت و كشور , اقدامی حكیمانه نبود و بر وفق اوضاع اندلس و خطرهایی كه كشور را تهدید می كرد , صورت نگرفت .اگر به لحاظ ابهت و قدرت خلافت در آن روزگار و قدرت و سطوت حكومت اموی در آن دوره , خردمندان مردم مخالفت خود را با این اقدام حكم آشكارا بیان نكرده اند , اما بسیاری از هوشمندان و آینده نگران و خردمندان روزگار این كار خلیفه را نپسندیده , از آن استقبال نكردند.
حكم , سلطنت خود را از سه تن از برادرانش , فرزندان خلیفه عبدالرحمن ناصر , یكی برادر مادری اش , عبدالعزیز و دو دیگر , اصبغ و مغیره , و شماری از مشایخ و جوانان خلیفه زاده ـ كه همگی در كار امامت آگاه و در انجام دادن آن توانا بودند ـ دریغ داشت و فرزندش , هشام را ـ كه در آن روزگار طفلی نابالغ بود ـ بر همگان مقدم داشت .
با ولادت عبدالرحمن و هشام , منزلت مادرشان , صبح در دل آقایش حكم بالا رفت . ارجمند و صاحب نفوذ عظیمی شد و بر دیگر زنان دربار , اعم از كنیز و آزاده پیشی گرفت .این زن در كنار زیبایی و جمال تا حدودی بسیاری از هوش , ذكاوت و موهبت برخوردار بود.او می دانست چگونه از عشق خلیفه پیرو از نفوذ و قدرتی كه برای او فراهم كرده , بهره گیرد; از این رو در سال های پایانی حكومت وی , بانوی قدرتمند و متنفذ دربار شد; چنان كه رای و گفته او را در شوون عمومی سیاسی و غیر سیاسی جایگاهی بالا بود.بارها در انتخاب وزرا , فرماندهان و كارمندان عالی رتبه دخالت كرد.در مقر اموی و حكومت , عمال و یارانی داشت و قدرتمندان و متنفذان برای كسب رضایت و نزدیك شدن به او , از همدیگر پیشی می گرفتند; لذا از این موقعیت برای جمع آوری ثروتی هنگفت و نفوذی روز افزون استفاده كرد.
با این زن هوشیار و دارای آرزوهای دراز , یك جوان گمنام بر زندگانی سیاسی اندلس مسلط و وارد محیط دولت و حكومت شد.این جوان محمد بن عبدالله بن ابی عامر معاضری نام داشت .چیزی نگذشت كه گام هایی تند و استوار برداشت و در اواخر روزگار حكم با حمایت مادر فرزندانش , صبح از ستارگان درخشان در آسمان زندگی سیاسی اندلس شد.همین امر زمینه ای مناسب فراهم نمود كه وی در ثلث آخر قرن دهم میلادی نقشی مهم بازی كند و حاكم مطلق شبه جزیره ایبری و مرد قدرتمند این دیار شود; چنان كه از روزی كه پرچم اسلام در آسمان اسپانیا به اهتزاز درآمد تا وقتی كه از فراز قصر الحمرا در غرناطه به پایین كشیده شد , هیچ یك از حاكمان اندلس , هم چون او قدرت نداشتند.
هشام دوم « الموید بالله »
خلیفه حكم المستنصر بالله پس از یك بیماری لاعلاج ـ كه چند ماه به طول انجامید ـ در سال 366 هـ . ق (976 م ) درگذشت . وفات خلیفه از وجود مراكز قدرتی در دولت و حكومت پرده برداشت كه همه آن ها , همچون خلیفه درگذشته , به ضرورت انتقال حكومت به فرزند خردسالش نمی اندیشیدند.آن ها نمی خواستند به خواست خلیفه و بیعتی كه در زمان حیات خود برای ولایت عهدی فرزندش هشام گرفت , عمل كنند.
بنابراین صقالبه در آن روزگار در جامعه اندلس طبقه ای با نفوذ گسترده , ثروت فراوان و مصالح گوناگون بودند و شمار آنان در قصر خلافت به هزاران نفر می رسید.این علاوه بر كسانی است كه از آنان پی روی می كردند و گمان می بردند كسی بر آنان غالب نخواهد آمد; حكومت در دست اینان است و نمی خواستند آن را از دست بدهند.
در واقع , مصالح عمومی , تنها انگیزه صقالبه برای مخالفت با ولی عهد نبود , بلكه می خواستند فردی را بر تخت خلافت بنشانند كه به آینده نفوذ و امتیازات خویش در سایه او مطمئن باشند.آنان دقیقا شخصی را می خواستند كه هر كه باشد , آلت دست حاجب جعفر بن عثمان مصحفی , مرد اول و قدرتمند اندلس , و دوست جدید او , ابن ابی عامر , نباشد.
لحظه ای كه حكم درگذشت , دوخواجه سرای صقلبی , فائق و جوذر ـ كه از نزدیكان او و بر امور قصر , خدم و حشم و محافظان خلیفه مسلط بودند درصدد برآمدند خبر درگذشت او را از همگان , حتی زنان و فرزندان او پنهان كنند; زیرا صقالبه تصمیم داشتند اجازه ندهند خلافت به ولی عهد , هشام , برسد , بلكه خواهان خلافت عمویش , مغیره بن عبدالرحمن ناصر , بودند كه به قدرت , مردانگی و كرامت معروف بود.آن دو معتقد بودند با این كار بقای نفوذ صقالبه و استمرار قدرت و امتیازات آنان را تضمین كرده اند.
آنان بدین اعتبار كه مغیره , همواره متحد آنان خواهد ماند و خلافت خود را مدیون قدرت و اقدامات آنان خواهد دانست , لوازم كار را مهیا كردند و بزرگ وزرای حكم , جعفر مصحفی , را خواستند و خبر درگذشت خلیفه را به او دادند و او را از قصد خود آگاه كردند.جعفر به آنان وعده همكاری داد و تظاهر به همراهی كرد.او به سرعت بزرگان رجال دولت , اعم از عرب و بربر را فراخواند و تصمیم صقالبه را ـ كه به مثابه تهدید مصالح و منافع آنان و برانگیختن حساسیت های نژادی شدید بود ـ برای شان نقل كرد.شركت كنندگان در این جمع اتفاق نظركردند سلطنت را از افتادن به دست صقالبه و هواداران آنان باز دارند و سریعا وارد عمل شوند.
محمد بن ابی عامر متعهد شد صقالبه را به طور ریشه ای و مستقیم از بین ببرد و مرد آنان , مغیره , را بكشد.وی با خشونت و وحشی گری توجیه ناپذیر , مغیره را كشت .حتی اگر اشاره ابن بسام را معتبر بدانیم كه انظار عمومی از مدت ها پیش به مغیره بود و او از جمله افرادی بود كه به علل نامعلوم به خلافت او اشاره می شد; لذا خود را برای این كار مهیا كرد , اما مسلم است كه این مرد تا لحظه قتل خود , از ماجرا به دور و از آنچه در قصر خلافت درباره او تصمیم گرفته و برای كشور تدبیر كرده بودند , بی خبر و ناآگاه بود.
قتل مغیره , ضربه ای دردناك به نفوذ گسترده , صقالبه و نابود كننده اقدام فائق و جوذر بود.این دو تن به سرعت , ابعاد حقیقی حوادث را درك كردند و از تصمیم خود برگشتند و خلافت در سوم صفر 366 هـ . ق (976 م ) به كودك خردسال , هشام رسید كه فقط دوازده سال داشت .وزیر پدرش , جعفر مصحفی , با همكاری صاحب شرط , محمد بن ابی عامر , بدون هرگونه مخالفت جدی , برای او بیعت گرفت .علت نبودن هرگونه مخالفت جدی این بود كه پس از قتل ناگهانی مغیره هیچ یك از امرای اموی با وجود شمار بسیار و كثرت صلاحیت های برخی از آنان , به علت ترس از گروه حاكم در دارالخلافه , جرات نكردند در صحنه حوادث ظاهر شوند.
اندلس در آن روزگار , از نظر سیاسی , نظامی و اقتصادی در بهترین موقعیت قرار داشت .وضعیت آن روز اندلس را ابن خطیب مورخ چنین خلاصه كرده است : « چون با ولی عهد حكم , هشام , ملقب به الموید بالله بیعت شد , خلافت اموی اندلس به منتهای رونق خود رسیده , میوه هایش را چید و به نهایت شكوه و جلال دست یافته بود.خلافت غنچه بود , گلی خندان شد; آن گاه ثمره ای لذیذ داد و سپس میوه ای دلپذیر شد....خزانه پر از اموالی بود و زیبایی ها و آراستگی های شهر به عظمت رسیده بود.ساختمان های سر به فلك كشیده بود و ستارگان رقابت می كرد.كشور در این عرصه به نهایت شكوه رسید.خانه ها را تمام خشت می ساختند , آثار شایسته جاودانه و افتخارات و ماثر آشكار فراوان شد , اما هشام دوم , الموید بالله ـ كه خلافت اندلس به رسید ـ نه هم چون كشور , رسیده , كمال یافته و توانمند بود و نه مردم این مرحله , بلكه در واقع در حد این ماموریت مهم نبود و كفایت , لیاقت و خبرگی لازم را ـ كه فرض است خلیفه دارا باشد ـ اصلا نداشت .

 ابن خطیب او را چنین وصف می كند : « هشام در درون و اصل تركیب خود , ضعیف و سست بود و به سرگرمی و بازی های كودكان ودختران سرگرم , در بزرگی همنشین زنان بود و ندیم كنیزان , به زعم خود در كسب خیر و بركت از ابزار و آلات منسوب به پیشنیان حریص بود.چه بسیار از الواح منسوب به كشتی نوح و شاخ های منسوب به قوچ اسحق و استخوان های كف پای منسوب به ناقه صالح كه در خزانه خود نگه می داشت . بر این اساس آشكار شد كه سلطنت حقیقی از لحظه اعلام خلافت هشام الموید بالله به دو مرد قدرتمند , جعفر مصحفی و محمدبن عامر , رسید كه در مزاج و اخلاق و اندیشه با هم اختلاف و در همكاری ـ هر چند مقطعی ـ برای حفظ مصالح خویش اتحاد داشتند. زن بزرگ , صبح , مادر هشام , نیز از پشت پرده و با جهل و كوته بینی بی حد و اندازه از این پیمان دو جانبه حمایت می كرد و اسباب قوت و بقای آن را فراهم می كرد.
در واقع از هنگامی كه خلافت به هشام دوم رسید , مرحله ای جدید در تاریخ دولت اسلامی در اندلس و زندگی خاندان اموی در این سامان آغاز شد. سلطنت واقعی به محمدبن ابی عامر رسید او چنان در برهه باقی مانده از قرن چهارم قمری (دهم میلادی ) بر زندگی سیاسی مسلط شد كه می توانیم این دوره را , « روزگار عامری ها » یا « دولت بنی عامر » بنامیم . اما خلافت , نماد دولت و نمای حكومت و سلطنت شد , از هرگونه توانمندی و فعالیت به دور ماند و سخن خلیفه را هیچ كس گوش نمی داد و از او فرمان نمی برد.

به مجرد اینکه اقتدار حکومت مرکزی از بین رفت ، حکمرانان محلی قدرت را بدست گرفتند. در نواحی سرحدی در شمال اندلس اضمحلال قدرت چندان زیاد نبود زیرا در این نواحی قدرت از قبل در دست فرماندهان محلی بود .
بین این دولتهای کوچک تازه تاسیس که در سراسر اندلس بوجود امدند ، پیوسته جنگ و ستیز در جریان بود . از طرف دیگر حتی در داخل خانواده هر حکمران ، اعضای خانواده اش در صدد ساقط کردن وی و گرفتن جای وی بودند .


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر